رضا براهانی

شتاب کردم که آفتاب بیاید

نیامد!

دویدم از پیِ دیوانه‌ای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می‌ریخت که آفتاب بیاید

نیامد!

به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند که آفتاب بیاید

نیامد!

چو گرگ زوزه کشیدم چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم دریدم

شبانه روز دریدم که آفتاب بیاید

نیامد!

چه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ، من سگش

چو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیاید

نیامد!

کشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو

چو آمدم به خیابان

دو گونه را چنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید

نیامد!

اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچه‌های جهان را

ولی، گریستن نتوانستم

نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم که آفتاب

بیاید

نیامد!

 

“رضا براهانی”

اردلان سرفراز

عشق به شکل پرواز پرنده است

عشق خواب یه آهوی رمنده است

من زائری تشنه زیر باران

عشق چشمه آبی اما کشنده است

من می‌میرم از این آب مسموم

اما اونکه مرده از عشق تا قیامت هرلحظه زنده است

من می‌میرم از این آب مسموم

مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز یه پرنده است

تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار

دروغ این صدا را به گور قصه‌ها بسپار

صدا کن اسممُ از عمق شب از نَـقب دیوار

برای زنده بودن دلیل آخرینم باش

منم من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم باش

طلوع صادق عصیان من بیداریم باش

عشق گذشتن از مرز وجوده

مرگ آغاز راه قصه بوده

من راهی شدم نگو که زوده

اون کسی که سرسپرده مثل ما عاشق نبوده

اما اونکه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده

شاهکاری از “اردلان سرفراز”

هوشنگ ابتهاج

خوشا به بختِ بلندم که در کنارِ منی تو هم قرارِ منی هم تو بیقرارِ منی گذشت فصلِ زمستان، گذشت سردی و سوز بیا ورق بزن این فصل را، بهارِ منی به روزهای جدایی دو حالت است فقط در انتظارِ تواَم یا در انتظارِ منی “خوش است خلوت اگر یار یارِ من باشد” خوش است […]

رستاک حلاج

دلشوره میگیرم هر وقت بارونه با گریه میخوابم هر جا زمستونه تا حاله موهاشو از باد می پرسم حس میکنم بادم دیوونه اونه موهاش دریا بود دنیامو زیبا کرد فهمید دیوونم موهاشو کوتاه کرد موهاش دریا بود دنیامو زیبا کرد فهمید دیوونم موهاشو کوتاه کرد