از خط زرد فاصله بگیرید

این مدت همش اینجا بودم، نگاه کن

خیلیاشونو یادمه، دیروز دیدنم، پریروز

امروز روز‌ آخرمه، امروز اخرین تصاویرو میبینم، اخرین صداهارو میشونم، اخرین

 

من خیلی بهش فکر کردم

به نبودن

به اینکه دیگه هیچوقت نور نمیفته روی صورتت

هیچوقت نمیتونم بدوم

هیچوقت نمیتونم نفس بکشم

هیچوقت نمیتونم دستای مامانمو بگیرم

ولی من الانشم نیستم

چند نفرتون منو دیدین؟

چندنفرتون منو دیدین که یه جوری دارم از پله های مترو میام پایین که انگار این آخرین‌ باره که دارم میام پایین

من یه غریبه م، نه؟

انگار آدما دو دسته ن:

غریبه ها و‌ خودی ها.

من قصه غریبه هارو خوب بلدم

غریبه ها وقتی هستنم انگار نیستن هیچکس نمیبینتشون

وقتی نیستنم انگار اصلا از اول نبودن

مثلا کی‌ اینجا یادشه که چه کسایی دیگه نیستن؟

کیا ازین خط رد شدن؟ کی یادشه؟

مردم صبح به صبح میرن سرکار برمیگردن، تو مترو خریدشونو میکنم، سر جای نشستن دعوا میکنن، همدیگرو هل میدن تا روزی که عنقدر غریبه ها کم بشن که فقط خودشون باشن

ولی اون نفر آخر

اون یادش میمونه که از اول فقط خودش نبوده

شما منو میبینین؟

آدم وقتی هست که ببیننش نه؟وگرنه اصلا از کجا معلوم که باشم

سرده

سردمه

انگار بیرون برف اومده و ..

شما که از بیرون میومدین بیرون برف نمیومد؟

برف منو میبره تو‌ همون خونه ۸سالگی که بزرگ شدم

میبرتم تو اون پله هایی که هرچقدر میدوییدم بهش نمیرسیدم

میبردم جلوی همون پنجره ای که دیدم بابا رو گذاشتن توی پیکان و بردنش

توی‌ اون آبی عجیب ترسناک …

مثلا من دیگه بابا رو‌ ندیدم، پس بابا دیگه نیست!

همینقدر ساده

منم الان…

برای بار سوم وایسادم اینجا

همه تونلو‌ نگاه میکنن

منتظر یه نورن اونجا

میرم عقب

میام جلو

میرم‌ عقب

میام جلو

بعد صدای اون اقاهه میاد که

خانومی که شال زرد سرته از خط زرد فاصله بگیر

خانومی که زیر چشمات کبوده، بیا عقب

خانومی که نمیبینمت، وایسا عقب قطار داره میاد

بعد با خودم‌گفتم: خب‌ این تنها کسیه‌ که امروز منو دیده

توی تاکسی یه دست بودم که کرایه رو حساب کردم

توی بقالی یه هزاری کهنه و کثیف با یه سکه پونصدی عوض آب معدنی

توی دانشگاه یه اسم بودم که به امتحانش نرسیده

برای شما هم احتمالا یه حجمم که فضا رو‌ اشغال کرده و داره حوصلتونو سر میبره

میدونین؟ داشتم فکر میکردم که اگه یه چیزه نبودن خوب باشه

اگه فقط یه چیزه نبودن خوب باشه

اون اینه که دلت برای کسی تنگ نمیشه

یعنی مثل من که الان اینجا وایسادم ولی دلم برای اون خیلی تنگ شده، دیگه دلم تنگ نمیشه

دل نداره آدم که تنگ‌ بشه.

من اگه بمیرم شما ناراحت میشین؟

اگه نمیرم شما ناراحت میشین؟

شما اصلا ناراحت میشین؟

وقتی بفهمین من چیکار کردم

وقتی اون مسئول لباس قرمزشون بیاد جمعم کنه

وقتی فیلمم پخش میشه مثل اون فروشنده

وقتی همشو توی سایتا میخونین و میبینین زیرش دارن پراید خرید و‌ فروش میکنن ناراحت میشین یا خنده داره؟

منو میبینین؟

سلام

من دختریم که شال زرد سرشه و‌ پشت خط زرد وایستاده

 

تئاتر “از خط زرد فاصله بگیرید”

“رضا رشادت”

“سجاد افشاریان”

“الهه مجلسی”

هوشنگ ابتهاج

هوای روی تو دارم نمی گذارندم

مگر به کوی تو این ابرها ببارندم

مرا که مست توام این خمار خواهد کشت

نگاه کن که به دست که می سپارندم

مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش

به وعده های وصال تو زنده دارندم

غمی نمی خورد ایام و جای رنجش نیست

هزار شکر که بی غم نمی گذارندم

سری به سینه فرو برده ام مگر روزی

چو گنج گم شده زین کنج غم برآرندم

چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه

غم شکسته دلانم که می گسارندم

من آن ستاره ی شب زنده دار امیدم

که عاشقان تو تا روز می شمارندم

چه جای خواب که هر شب محصلان فراق

خیال روی تو بر دیده می گمارندم

هنوز دست نشسته ست غم ز خون دلم

چه نقش ها که ازین دست می نگارندم

کدام مست، می از خون سایه خواهد کرد

که همچو خوشه ی انگور می فشارندم

“هوشنگ ابتهاج”

محمدعلی بهمنی

تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هرشب

بدین‌سان خواب‌ها را با تو زیبا می‌کنم هرشب

تبی این کاه را چون کوه سنگین می‌کند، آنگاه

چه آتش‌ها که در این کوه برپا می‌کنم هرشب

تماشایی‌ست پیچ و تاب آتش‌ها … خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می‌کنم هرشب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می‌کنم هرشب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دستانت

که این یخ کرده را از بی کسی، «ها» می‌کنم هرشب

تمام سایه‌ها را می‌کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می‌کنم هرشب

دلم فریاد می‌خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی‌آزار با دیوار نجوا می‌کنم هرشب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟

که من این واژه را تا صبح معنا می‌کنم هرشب

“محمد علی بهمنی”

فروغ فرخزاد

“به بهانه زادروز فروغ عزیز”
  من از کجا می آیم ؟ من از کجا می آیم ؟ که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟ هنوز خاک مزارش تازه ست مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم … چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی چه مهربان بودی وقتی که پلک های آیینه را می بستی و چلچراغ ها را از ساقه های سیمی می چیدی و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست .

قیصر امین پور

در تمام طول این سفر اگر

طول و عرض صفر را

طی نکرده ام

در عبور از این مسیر دور

از الف اگر گذشته ام

از اگر اگر به یا رسیده ام

از کجا به ناکجا…

یا اگر به وهم بودنم

احتمال داده ام

باز هم دویده ام

آنچنان که زندگی مرا

در هوای تو

نفس نفس

حدس می زند

هر چه می دوم

با گمان رد گام های تو

گم نمی شوم

راستی

در میان این همه اگر

تو چقدر بایدی؟

“قیصر امین پور”