سید مهدی موسوی

ناگهان زنگ می زند تلفن،ناگهان وقتِ رفتنت باشد

مرد هم گریه می کند وقتی سرِ من روی دامنت باشد

بکشی دست روی تنهاییش،بکشد دست از تو و دنیات

واقعا عاشق خودش باشی،واقعا عاشق تنت باشد

روبرویت گلوله و باتوم،پشت سر خنجر رفیقانت

توی دنیای دوست داشتنی!!بهترین دوست،دشمنت باشد

دل به آبی آسمان بدهی،به همه عشق را نشان بدهی

بعد،در راه دوست جان بدهی…دوستت عاشق زنت باشد!

چمدانی نشسته بر دوشت،زخمهایی به قلب مغلوبت

پرتگاهی به نامِ آزادی مقصدِ راه آهنت باشد

عشق مکثی ست قبلِ بیداری…انتخابی میانِ جبر و جبر

جامِ سم توی دست لرزانت،تیغ هم روی گردنت باشد

خسته از «انقلاب»و«آزادی»،فندکی درمیاوری …شاید

هجده«تیر»بی سرانجامی،توی سیگار «بهمنت»باشد…

“سید مهدی موسوی”

شاملو

شب ندارد سر خواب

مي دود در رگ باغ

باد، با آتش تيزابش، فريادكشان.

پنجه مي سايد بر شيشة در

شاخ يك پيچك خشك

از هراسي كه ز جايش نربايد توفان.

من ندارم سر يأس

با اميدي كه مرا حوصله داد.

باد بگذار بپيچد با شب

بيد بگذار برقصد با باد.

گل كو مي آيد

گل كو مي آيد خنده به لب.

گل كو مي آيد، مي دانم،

با همه خيرگي باد

كه مي اندازد

پنجه در دامانش

روي باريكة راه ويران،

گل كو مي آيد

با همه دشمني اين شب سرد

كه خط بيخود اين جاده را

مي كند زير عبايش پنهان.

شب ندارد سر خواب،

شاخ مأيوس يكي پيچك خشك

پنجه بر شيشة در مي سايد.

من ندارم سر يأس،

زير بي حوصلگي هاي شب، از دورادور

ضرب آهستة پاهاي كسي مي آيد.

“شاملو”

سیمین بهبهانی

مرا هزار امید است و هر هزار تویی!

شروع شادی و پایان انتظار تویی

بهارها که ز عمرم گذشت و بی‌تو گذشت

چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی

دلم ز هرچه به غیر از تو  بود خالی ماند

در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی

شهاب زودگذر لحظه‌های بوالهوسی است

ستاره‌ای که بخندد به شام تار تویی

جهانیان همه گر تشنگان خون من‌اند

چه باک زان‌همه دشمن چو دوست‌دار تویی

دلم صراحی لبریز آرزومندی‌ است

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

“سیمین بهبهانی”

سیمین بهبهانی

رو کرد به ما بخت و فتادیم به بندش

ما را چه گنه بود؟ خطا کرد کمندش !

با آن همه دلداده، دلش بسته ما شد

ای من به فدای دل دیوانه پسندش !

نرگس ز چه بر سینه زد آن یار فسون کار؟

ترسم رسد از دیدۀ بدخواه , گزندش !

شد آب، دل از حسرت و، از دیده برون شد

آمیخت به هم تا صف مژگان بلندش

در پرتو لبخند، رُخش ، وَه، چه فریباست !

چون لاله که مهتاب بپیچد به پرندش

گر باد بیارامد وُ  گر موج نخیزد

دل نیز شکیبد؛ مخراشید به پندش !

سیمین طلب بوسه یی از لعل لبی داشت

ترسم که به نقد دل و جانی ندهندش

“سیمین بهبهانی”

محمدرضا عبدالملکیان

يك عمر مثل باران، يك عمر او همين بود

با باغ گفتگو داشت، با برگ همنشين بود

يك عمر شمعدانى، شب بو، بنفشه، لادن

دلواپس طراوت، تا روز واپسين بود

از جنس ديگرى بود، چيزى شبيه رويا

يك راز آسمانى، در غربت زمين بود

پنهان به پشت لبخند، دردى كه در دلش بود

دردى كه ريشه مى زد، دردى كه آتشين بود

يك عمر جانفشانى، يك عمر مهربانى

مادر فقط همين است، مادر فقط همين بود

“محمدرضا عبدالملکیان”

همراهان همیشگی شعرواره، روز مادر مبارک