رضا براهانی

شتاب کردم که آفتاب بیاید

نیامد!

دویدم از پیِ دیوانه‌ای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می‌ریخت که آفتاب بیاید

نیامد!

به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند که آفتاب بیاید

نیامد!

چو گرگ زوزه کشیدم چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم دریدم

شبانه روز دریدم که آفتاب بیاید

نیامد!

چه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ، من سگش

چو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیاید

نیامد!

کشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو

چو آمدم به خیابان

دو گونه را چنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید

نیامد!

اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچه‌های جهان را

ولی، گریستن نتوانستم

نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم که آفتاب

بیاید

نیامد!

 

“رضا براهانی”

سید مهدی موسوی

ناگهان زنگ می زند تلفن،ناگهان وقتِ رفتنت باشد

مرد هم گریه می کند وقتی سرِ من روی دامنت باشد

بکشی دست روی تنهاییش،بکشد دست از تو و دنیات

واقعا عاشق خودش باشی،واقعا عاشق تنت باشد

روبرویت گلوله و باتوم،پشت سر خنجر رفیقانت

توی دنیای دوست داشتنی!!بهترین دوست،دشمنت باشد

دل به آبی آسمان بدهی،به همه عشق را نشان بدهی

بعد،در راه دوست جان بدهی…دوستت عاشق زنت باشد!

چمدانی نشسته بر دوشت،زخمهایی به قلب مغلوبت

پرتگاهی به نامِ آزادی مقصدِ راه آهنت باشد

عشق مکثی ست قبلِ بیداری…انتخابی میانِ جبر و جبر

جامِ سم توی دست لرزانت،تیغ هم روی گردنت باشد

خسته از «انقلاب»و«آزادی»،فندکی درمیاوری …شاید

هجده«تیر»بی سرانجامی،توی سیگار «بهمنت»باشد…

“سید مهدی موسوی”

اردلان سرفراز

عشق به شکل پرواز پرنده است

عشق خواب یه آهوی رمنده است

من زائری تشنه زیر باران

عشق چشمه آبی اما کشنده است

من می‌میرم از این آب مسموم

اما اونکه مرده از عشق تا قیامت هرلحظه زنده است

من می‌میرم از این آب مسموم

مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز یه پرنده است

تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار

دروغ این صدا را به گور قصه‌ها بسپار

صدا کن اسممُ از عمق شب از نَـقب دیوار

برای زنده بودن دلیل آخرینم باش

منم من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم باش

طلوع صادق عصیان من بیداریم باش

عشق گذشتن از مرز وجوده

مرگ آغاز راه قصه بوده

من راهی شدم نگو که زوده

اون کسی که سرسپرده مثل ما عاشق نبوده

اما اونکه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده

شاهکاری از “اردلان سرفراز”

شاملو

شب ندارد سر خواب

مي دود در رگ باغ

باد، با آتش تيزابش، فريادكشان.

پنجه مي سايد بر شيشة در

شاخ يك پيچك خشك

از هراسي كه ز جايش نربايد توفان.

من ندارم سر يأس

با اميدي كه مرا حوصله داد.

باد بگذار بپيچد با شب

بيد بگذار برقصد با باد.

گل كو مي آيد

گل كو مي آيد خنده به لب.

گل كو مي آيد، مي دانم،

با همه خيرگي باد

كه مي اندازد

پنجه در دامانش

روي باريكة راه ويران،

گل كو مي آيد

با همه دشمني اين شب سرد

كه خط بيخود اين جاده را

مي كند زير عبايش پنهان.

شب ندارد سر خواب،

شاخ مأيوس يكي پيچك خشك

پنجه بر شيشة در مي سايد.

من ندارم سر يأس،

زير بي حوصلگي هاي شب، از دورادور

ضرب آهستة پاهاي كسي مي آيد.

“شاملو”

سیمین بهبهانی

مرا هزار امید است و هر هزار تویی!

شروع شادی و پایان انتظار تویی

بهارها که ز عمرم گذشت و بی‌تو گذشت

چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی

دلم ز هرچه به غیر از تو  بود خالی ماند

در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی

شهاب زودگذر لحظه‌های بوالهوسی است

ستاره‌ای که بخندد به شام تار تویی

جهانیان همه گر تشنگان خون من‌اند

چه باک زان‌همه دشمن چو دوست‌دار تویی

دلم صراحی لبریز آرزومندی‌ است

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

“سیمین بهبهانی”