نیما یوشیج

ياد بعضي نفرات روشنَم مي دارد قوّتم مي بخشد ره مي اندازد و اجاقِ كهنِ سردِ سَرايم گرم مي آيد از گرميِ عالي دَمِشان. نام بعضي نفرات رزقِ روحم شده است. وقت هر دلتنگي سويشان دارم دست جرأتم مي بخشد روشنم مي دارد “نیما یوشیج”

رسول یونان

این ابرها را من در قاب پنچره نگذاشته‌ام که بردارم اگر آفتاب نمی‌تابد تقصیر من نیست با این همه شرمنده‌ی توام خانه‌ام در مرز خواب و بیداری‌ست زیر پلک کابوس‌ها مرا ببخش اگر دوست‌ات دارم و کاری از دستم بر‌نمی‌آید. “رسول یونان”

هوشنگ ابتهاج

خانه دل تنگ غروبی خفه بود مثل امروز که تنگ است دلم پدرم گفت چراغ و شب از شب پر شد من به خود گفتم یک روز گذشت مادرم آه کشید زود بر خواهد گشت ابری آهسته به چشمم لغزید و سپس خوابم برد که گمان داشت که هست این همه درد در کمین دل […]

حسین منزوی

برای کینه؟ آه نه! برای عشق من، بمان برای دوست داشتن، برای خواستن بمان هر آنچه دوست داشتم، برای من نماند و رفت امید آخرین اگر تویی، برای من بمان به سبزه و نسیم و گل، تو درس زیستن بده بهار باش و باز هم به خاطر چمن بمان تمامت و کمال را به نام […]

محمدعلی بهمنی

هوای عشق رسیده است تا حوالیِ من اگر دوباره ببارد به خشک سالیِ من مگرکه خواب و خیالی بنوشدم  ورنه که آب می خورد از کاسه یِ سفالیِ من؟ همیشه منظرم از دور دیدنی تر بود خود اعتراف کنم بوریاست قالیِ من مرا مثال به چیزی که نیستم زده اند خوشا به من؟نه! خوشا بر […]

فریدون مشیری

ھمرنگ گونه ھای تو مھتابم آرزوست چون باده لب تو می نابم آرزوست ای پرده پرده چشم توام باغ ھای سبز در زیر سایه مژه ات خوابم آرزوست دور از نگاه گرم تو بی تاب گشته ام بر من نگاه کن که تب و تابم آرزوست تا گردن سپید تو گرداب رازھاست سر گشتگی به […]